تبليغاتX
نیایش
نیایش من و شما

Loading ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 12:3 PM  توسط معصومه  | 

روز معلم مبارک

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:39 AM  توسط معصومه  | 

خواندن این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد اما می تواند نظر شما را در باره اطرافتان تغییر دهد.
در بیمارستانی دو مرد در یک اتاق بستری بودند مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی مجبور بود هر بعد از ظهر یک ساعت در تخت بنشیند تا مایعات داخل ریه اش خارج شود . اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت . آن دو ساعتها در مورد همسر، شغل ،تفریحات و غیره صحبت می کردند . بعدازظهرها مرد اول در تخت می نشست روی خود را به سمت پنجره بر میگرداند و هر انچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد در آن حال  بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد او با این کار جان تازه ای می گرفت چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.
پنجره مشرف به پارکی زیبا با دریاچه ای آبی بود که مرغابی ها وقوها در آن شناور بودند ، کودکان قایقهای بادی خود را به حرکت در می آوردند گلهای زیبا و رنگارنگ و افق پهناور از دور دست دیده می شد . در یک بعد از ظر گرم مرد کنار پنجره از رژه ای بزرک در خیابان خبر داد با اینکه مرد دوم صدایی نمی شنید تمام صحنه را آنگونه که هم اطاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود . روزها وهفته ها به همین صورت سپری شد .یک روز صبح وقتی پرستار به اطاق آمد با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد پس از آنکه پرستاران جسد را به خارج از اطاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد تخت او را به کنار پنجره منتقل کنند  به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد اما تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود با تعجب به پرستار گفت جلوی این پنجره که دیواره ! چرا او منظره بیرون را اینقدر زیبا وصف می کرد ؟ پرستار گفت : او که نابینا بود او حتی نمیتوانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند شاید فقط می خواسته تو را به زندگی امیدوار کند .
انسان ها سخنان شما را فراموش می کنند.
انسان ها عمل شما را فراموش می کنند.
ما آنها هیچ گاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آوردید.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:17 AM  توسط معصومه  | 

 

 

راز عشق شقايق

 

 

 

شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم


اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم

 

گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی


نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/02.jpg

 

یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود

 

و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه


و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت

 

ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

 

http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/13.jpg

 

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود


ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود


نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش


افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش

 

http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/03.jpg

 

اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم 

بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند


شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد


چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/09.jpg

 

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده


و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی

من

بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من 


http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/10.jpg

 

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی

 

http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/12.jpg

 

هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت


و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت


به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟

 

http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/15.jpg

 

در این صحرا که آبی نیست

 

به جانم ، هیچ تابی نیست


اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من


برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست

 

واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما


نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و


من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم

 

http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/07.jpg

 

دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟


نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

 

http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/08.jpg

 


و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

 

که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم


شد



دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه

 

http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/14.jpg

 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت


نشست و سینه را با سنگ خارایی


زهم بشکافت ، زهم بشکافت

 

http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/06.jpg

 

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد 


زمین و آسمان را پشت و رو می کرد



و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد

 

http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/05.jpg

 

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را 

به من می داد و بر لب های او فریاد


بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی

 

دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل


 

http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/04.jpg

 

و من ماندم نشان عشق و شیدایی


و با این رنگ و زیبایی


و نام من شقایق شد


گل همیشه عاشق شد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:6 AM  توسط معصومه  | 

 

 

دنیا را بغل گرفتیم، گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤

 

اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند

دیگر گوسفند نمی درند

به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤ 

 

مي داني ... !؟ به رويت نياوردم ... !

از همان زماني كه جاي " تو " به " من " گفتي : " شما "

فهميدم پاي " او " در ميان است ...

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤ 

 

اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد!!

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤ 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

 عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤ 

 

این روزها به جای" شرافت" از انسان ها

 فقط" شر" و " آفت" می بینی !

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤ 

 

راســــــتی، دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!

"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤ 

 

می‌دونی"بهشت" کجاست ؟

یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !

بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤ 

 

وقتی کسی اندازت نیست

 دست بـه اندازه ی خودت نزن...

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤ 

 

این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!

بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،

بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا

بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام

،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح

، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان، بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو.....

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤

 

ماندن به پای کسی که دوستش داری

 قشنگ ترین اسارت زندگی است !

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤ 

 

می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما

 بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤  

 

می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند !!!

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤ 

 

مگه اشك چقدر وزن داره...؟ که با جاري شدنش ، اينقدر سبک مي شيم...

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤

 

من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ... یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...

و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!

*
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 3:39 PM  توسط معصومه  | 

بنده ای خدا را گفت:اگرسرنوشت مرا تو

نوشته ای پس چرا
دعا کنم...؟
 

Description: http://mrg20102003.persiangig.com/image/khoda.jpg
 

 خدا گفت : شاید نوشته باشم "هرچه

دعا
کند ..."
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 9:23 AM  توسط معصومه  | 


 

کوچه ها را بلد شدم...

خیابان ها را ،

مغازه ها را ، 

رنگ های چراغ راهنمایی را ،

جدول ضرب را ،

و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمی شوم...

اما...

هنوز گاهی میان آدم ها گم می شوم...

آدم ها را خوب بلد نیستم...



+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 1:26 PM  توسط معصومه  | 


يک ملا و يک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را

گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند،

سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده

 بود و ترديد داشت از آن بگذرد.. وقتي آن دو نزديك

رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد.

درويش بلا درنگ دخترك رابرداشت و از رودخانه گذراند.

دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي

طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام

ملا كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود

گفت:«دوست عزيز! ما نبايد به جنس لطيف نزديك

شويم. تماس با جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات

مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از

رودخانه عبور دادي.» درويش با خونسردي و با حالتي

بي تفاوت جواب داد: « من دخترك را همان جا رها كردم

ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»

دخترک را زمين بگذار
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 1:20 PM  توسط معصومه  | 

 

 

انشاء

 

صبح یک روز سرد پائیزی  -  روزی از روز های اول سال  

 

بچه ها در کلاس جنگل سبز -  جمع بودند دور هم خوشحال


   

بچه ها غرق گفتگو بودند  -   بازهم در کلاس غوغا بود
 

هریکی برگ کوچکی در دست!  -  باز انگار زنگ انشاءبود

   

 

 تا معلم ز گرد راه رسید  -   گفت با چهره ای پر از خنده

  باز موضوع تازه ای داریم  -   آرزوی شما در آینده

 

 

شبنم از روي برگ گل برخواست  -   گفت میخواهم آفتاب شوم

ذره ذره به آسمان بروم  -   ابر باشم دوباره آب شوم

 

 

دانه آرام بر زمین غلتید   -   رفت و انشای کوچکش را خواند

گفت باغی بزرگ خواهم شد  -   تا ابد سبز سبز خواهم ماند

 


غنچه هم گفت گرچه دل تنگم  -   مثل لبخند باز خواهم شد

با نسیم بهار و بلبل باغ   -   گرم راز و نیاز خواهم شد

 


جوجه گنجشک گفت میخواهم  -   فارغ از سنگ بچه ها باشم

روی هر شاخه جیک جیک کنم  -   در دل آسمان رها باشم

 


جوجه کوچک پرستو گفت:  -   کاش با باد رهسپار شوم

تا افق های دور کوچ کنم  -   باز پیغمبر بهار شوم

 


جوجه های کبوتران گفتند:  -   کاش میشد کنار هم باشیم

توی گلدسته های یک گنبد  -  روز و شب زایر حرم باشیم

 


زنگ تفریح را که زنجره زد  -   باز هم در کلاس غوغا شد

هریک از بچه ها بسویی رفت  -   ومعلم دوباره تنها شد

 


با خودش زیر لب چنین میگفت:  -   آرزوهایتان چه رنگین است

کاش روزی به کام خود برسید!  -   بچه ها آرزوی من اینست

 

 

  سروده استاد زنده یاد قیصر امین پور
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 1:17 PM  توسط معصومه  | 

اکبرعبدی می‌گوید: یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.

گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟

گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ 

گفتم: آره!  

گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. ولی من فقط دوستش داشتم!!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 1:15 PM  توسط معصومه  |